X
تبلیغات
رایتل

وب سایت تخصصی شهید یوسف فدایی نژاد
 
وب سایت تخصصی شهید یوسف فدایی نژاد


 
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 آبان 1394 توسط sm

مادر یوسف میگوید :نزدیک نماز صبح بود با اینکه زمستان بود اما هوا سرد وخشن نبود . موقع به دنیا آمدن پسرم بود. به اتفاق پدر یوسف جان رفتیم به بیمارستان حمایت مادران.وقتی که داخل آسانسورشدیم به پدر یوسف گفتم از من راضی باش بدی از من دیدی ببخش حلالم کن،شاید بر نگشتم حاج آقا با لحن مهربان همیشگی اش گفت برو انشالله فاطمه زهرا (سلام الله علیها) پشت و پناهت باشد .

لحظه تولد یوسف عزیزم فرا رسید

پرستاران دورو برم بودند اما یک عده خانوم ها بودند که خیلی با بقیه فرق داشتند صورتشان یک حالت نورانی داشت لباسهایشان طور دیگری بود این خیلی برایم عجیب بود.

 وقتی پسرم به دنیا آمد آن خانوم ها زودتر رفتند بیرون انگار که آمده بودند نشان کرده خدارا ببینند .

 موهای بلندو نرم یوسف خیلی جلب توجه میکرد کم گریه میکرد همیشه در سکوت بود اگر یوسف را از گهواره میگذاشتم بیرون شیطنت نداشت همان جا ساکت می نشست با چهره مظلوم آدم را نگاه میکرد . خودم در گوش پسرم اقامه اذان کردم بر خلاف سنت . وقتیکه یوسف عزیزم به دنیا آمد خواب دیدم در گهواره اذان میگوید .

گذشت و گذشت سالهای خوش با یوسف بودن .پسرم بزرگ شد مؤذن شد قاری قرآن شد سرباز گمنام امام زمان شد بیست وهشت سالش که شد شهید شد

 گوارای وجودش باشد شهد شیرین شهادت


 
تمامی حقوق این وب سایت محفوظ است